دیگه قصد نداشتم تو این وبلاگ چیزی بنویسم، حداقل تا زمانی که داداشم یه مطلب بزاره تو وبلاگ.
اما..............
امان از دست این اما ها! هی ما تصمیم می گیریم و این اما ها خرابش می کنن.
اما از این یکی نمی تونستم بگذرم، احمد ما هم نصف دینش رو کامل کرد. هرچند شیرنی درست و حسابی هنوز به من نداد ولی شیرینی این ازدواج اون هم با خانم ابوالحسینی که...............(که چی؟ احمد خودش می دونه که چی!!!) از هر شیرینی شیرین تر بود.
انشاالله که خوش بخت بشید و بتونید به هم دیگه برای کامل و کامل تر شدن کمک کنید البته با شناختی که من از شما دارم مطمئنم که می تونید.
بقیه چیزها رو که از خیلی وقت پیش ها بهت گفتم و بهم گفتی، این رو هم برا این نوشتم که...
در این جور مواقع وبلاگ جای مناسبی برای تبریک گفتن نیست! چون همه چی رو نمیشه در ملا عام! گفت.
عادت ماست که بی باده و می مست شویم
فارغ از میکده و هرچه در آن هست شویم
عادت ماست که با اهل وفا یار شویم
رشته ی زلف بگیریم و وفادار شویم
اینم برای اون هایی که امروز احساس کردم یک مقدار تعجب کردن، از این به بعد تعجب نکنن همه چی بستگی به نوع نگاهشون به دنیا داره.
